تبليغاتX
شبهای تنهایی
شبهای تنهایی
*~*~گناه~*~*

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی تمام آخرت خویش را تباه کنیم به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم و خنده، ...به فرهنگ مرده خواه کنیم گناه ، نقطه آغاز عاشقی است، بیا که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم برای سرخوش


| *| نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت 19:57 توسط نگین |
*~*~گلبرگ~*~*

من آن گلبرگ مغرورم

                    که مﻴمرم ز بی آبی

ولی با خفت وخواری

                   پی شبنم نمی گردم

 



| *| نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 12:1 توسط نگین |
*~*~فراق~*~*

چندیست می خواهم از چیزی بنگارم لیکن حالی نیست تا قلم را در دست بگیرم،آخر حرف دل بیان کردنی یا نوشتنی نیست . آنچه در لایه لایه ی دل پر لایه انباشت شده است را نمی توان به سادگی به قید و زنجیر کلمات درآورد و این حقیقتی است انکارناشدنی.مسافری هستم که نمی دانم بلیط بازگشتم برای چه زمانی رزو شده است؟ عادت بدی در من رشد کرده است، آنهم دل بستن، روزگار گوئی منتظر است تا دل ببندم تا آن را بشکند، آنهم با فراق ، گویی دیگر از گفتار تکراری نیز خسته شده ام، ندایی مرا سرزنش می کند که تا چند می خواهی بنالی از فراق، همین است که هست، دنیا پست است و تو نیز باید تسلیم قواعد بی رحم آن شوی، اما آهی از حسرت باز آتش دل را فروزانتر می کند.

نمی دانم شاید روزی دیگر از فراق شکوه گر نباشم، شاید آنروز، واپسین فراق به سراغم آمده باشد.


| *| نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 10:43 توسط نگین |
*~*~پیوند قلب ها~*~*

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری


| *| نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 10:41 توسط نگین |
*~*~عشق چیست؟~*~*

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!


| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 9:34 توسط نگین |
*~*~غم~*~*

..;;;خوش اومدي عزيزم;;;....


| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 17:33 توسط نگین |
*~*~یکی بود یکی نبود~*~*

يكي بود و يكي نبود ، اوني كه بود تو بودي و اوني كه نبود من بودم..... يكي داشت و يكي نداشت ، اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من بودم....... يكي خواست و يكي نخواست، اوني كه خواست تو بودي و اوني كه بي تو بودن رو نخواست من بودم... يكي آورد و يكي نياورد، اوني كه آورد تو بودي و اوني كه جز تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم... يكي برد و يكي نبرد ، اوني كه برد تو بودي و اوني كه دل به تو باخت من بودم....... يكي گفت و يكي نگفت ، اوني كه گفت تو بودي و اوني كه دوستت دارم رو به هيچ كس جز تو نگفت من بودم ...... يكي موند و يكي نموند، اوني كه موند تو بودي و اوني كه بدون تو نميتونست بمونه من بودم....................



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 17:28 توسط نگین |
*~*~دست من دردست او~*~*

..;;;خوش اومدي عزيزم;;;...



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 17:26 توسط نگین |
*~*~دفتر عمر~*~*

دفتر عمر مرا

دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

همچنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 17:14 توسط نگین |
*~*~عشق را دوست دارم~*~*

خدا را دوست دارم

چون بدون آن عشق نیست

عشق را دوست دارم

چون بدون آن زندگی نیست

زندگی را دوست دارم

چون بدون آن تو نیستی

تو را دوست دارم

                                       چون بدون تو من نیستم

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 17:12 توسط نگین |
*~*~عشق ~*~*

 

دوست داشتن درست مثله ايستادن توي سيمان خيسه .

 هرچقدر بيشتر توش بموني سخت تر جدا ميشي

و اگر هم بتوني ازش بيرون بياي ،

حتما ردپات باقي ميم



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 22:20 توسط نگین |
*~*~نگاهم کن~*~*

 

برايت كار سختي نيست گرفتن دستهاي ناتوانم برايت كار سختي نيست نشان دادن مسير خوشبختي برايت كار سختي نيست به ره آوردن اين خسته برايت كار سختي نيست ميدانم نمي دانم صدايم را ميشنوي يا نه نميدانم جواب سلامم را ميدهي يا نه جواب سلامم را ميدهي؟ ميدانم ولي گناهانم دگر حجابهاي ظلمانيم را انقدر كرده كه ديگر هيچ نميشنوم ولي فقط يك بار فقط يك بار نگاهم كن نگاهم كن ........

 



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 22:18 توسط نگین |
*~*~رمضان~*~*

 ***رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا مستعد سفر شهر خدا كرد مرا

***از گلستان كرم طرفه نسيمي بوزيد

 ***كه سراپاي پر از عطر و صفا كرد مرا

*** نازم آن دوست كه با لطف سليماني خويش

***پله از سلسله ديو دعا كرد مرا

***هر سر مويم اگر شكر كند تا به ابد

***كم بود زين همه فيضي كه عطا كرد مرا



| *| نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 23:33 توسط نگین |
*~*~تنگنای غم~*~*

در تنگناي غم ويران كننده ي هميشگي ام

در نوشته هاي بر جا مانده بي كسي ام

در نيستي هاي هميشه يكنواخت زندگي ام

فقط دنبال كسي ميگشتم كه براي من يك معنا داشت

آري كسي كه من اورا نه براي خودم بلكه براي دلم به زبان مي آوردم

من خود ازتنگناي بي كسي گذشته بودم وميدانستم چيست اين همه بي كسي

اما نتوانستم بر زبان آورم .كسي نپرسيد چرا ؟براي چه؟اما همه مرا مي شناختند

آري براي من چيزي جز غم نميتوانست معناي يك بي كسي را بيان كند.

اين بي كسي نبود كه مرا غمگين كرد بلكه غم بود كه مرا بي كس كرد.

اما آنقدربيكس شدم كه نتوانستم حتي به غم بگويم :چرا؟چرا؟چرا؟

با اين همه از غم چيزي فهميدم. چيزي كه حتي عشق با آن همه عظمت نتوانست

به من بفهماند و آن چيزي نبود جز فهميدن و درك بي كسي .

آيا كسي داند چيست اين بي كسي من؟

;;;...welcome to my web;;;...

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 22:58 توسط نگین |
*~*~روزگاره تیره~*~*

اينجا در قلب من حد و مرزي براي حضور تو نيست

 

                    به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين کنم

 

مگر ماهي بيرون از آب ميتواند نفس بکشد

 

                   مگر مي شود هوا را از زندگيم برداري و من زنده بمانم

 

بگو معني تمرين چيست ؟

 

                بريدن از چه چيز را تمرين کنم ؟

 

                                                        بريدن از خودم را ؟

 

مگر هميشه نگفتم که تو هم پاره اي از تن مني ....

 

از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانه ها هديه مي دهم..........

 

                         همه مي دانند که دوري تو روحم را مي آزارد!

 

تو خود پروانه ها را به من سپردي که ميهمان لحظه هاي بي کسي ام باشند

 

                         نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگير ...

 

هواي سرد اينجا رو دوست ندارم

 

                            مرا عاشقانه در آغوش بگير که سخت تنهام....



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 22:45 توسط نگین |
*~*~تجربه عشق~*~*

..::welcome to my blogfa..::


| *| نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 18:19 توسط نگین |
*~*~گل من~*~*

..::welcome to myblogfa..::


| *| نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 18:12 توسط نگین |
*~*~~*~*

 حالا فکر کردي عشق يعني چي؟ عشق يعني اينکه يکي بهت بگه از رنگ   لباست خوشش مياد وتو هم از اون به بعد هميشه همون رنگو بپوشيتا...

  تاحالا دلتنگ کسي شدي؟ اصلا ميدونيد دلتنگي چيه ؟ اونهم از بدترين نوعش؟ بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني اون کسي که دوسش داري هيچ وقت مال تو نميشه . اينکه بدوني يه روزي از کسي که دوسش داري بايد جداشي حالا چه بخواي چه نخواي...

 

 تاحالا فکر کردي خوشبختي يعني چي ؟ خوشبختي يعني اينکه يکي يه گوشه دنيا باشه که دوست  داشته باشه يکي باشه که پناه خستگي هات باشه يکي باشه که نگاهش وجودتو گرم کنه...



| *| نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 12:23 توسط نگین |
*~*~من تنهام~*~*

..::خوش اومدي گلكم..::

شمع می سوزد و پروانه به دورش مغرور...

من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم؟!!!

 

 



| *| نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 12:21 توسط نگین |
*~*~تنهام نزار~*~*

یادته یه روزبهم گفتی هروقت خواستی گریه کنی برو زیر بارونکه

نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده.....

گفتم اگه بارون نبود چی؟ گفتی: اگه چشمای تو بباره آسمون گریش

میگیره...

گفتم یه خواهش دارم.وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار....

حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ..

.                        تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندي ... 

..::خوش اومدي گلكم..::



| *| نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 12:19 توسط نگین |
*~*~انتظار~*~*

;;""خوش اومدي عزيزم به خونه ي دلتنگيهام"";;


| *| نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 13:31 توسط نگین |
*~*~دوستت دارم~*~*

وقتي باران بي بهانه مي بارد

 

وقتي تو كنارم نيستي

 

وقتي حتي جاده ها هم بوي تو را مي دهند

 

وقتي غريبانه به تو مي انديشم

 

و وقتي صادقانه براي ديدارت اشك ميريزم

 

در ميان دلتنگي فرياد ميزنم: 

 

دوستت دارم



| *| نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 13:9 توسط نگین |
*~*~نيازمن به تو~*~*

::..خوش اومدي به كلبه ي تنهايي من..::



| *| نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 16:6 توسط نگین |
*~*~بهانه~*~*

          

خانه ام بی آتش ،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،
پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
من دگـر خسته شـدم ...
باز تا کی به دروغ بنویسم :
" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
رنگ نیرنگ آبی ست ؟!
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
قسمت می دهم امّا به قلم ،
آنچه می بینی و دیدم بنویس
از خدا ،
از قفس خالی عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خیانت ،
از شرک ،
از شهامت بنویس !!!
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،از من
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
من دگـر خـسته شـدم
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
این همه مورد خوب ...

          

 

                   



| *| نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 16:4 توسط نگین |
*~*~اشك ~*~*

::..خوش اومدي عزيزم..به خونه ي دل تنگي هام..::


| *| نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 11:19 توسط نگین |
*~*~باورکن~*~*

يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه .

          يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه مي شکنه .

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه .

يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه .

          يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه .

          يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه .

يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره .

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه .

          يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .

          يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه .

يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه .

يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه مي شکنه .

          يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه .

          يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه .

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه .

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه .

          يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره .

          يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه .

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .

يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه .

 



| *| نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 11:8 توسط نگین |
*~*~ دوست واقعي~*~*

::..خوش اومدي به كلبه ي تنهايي من..::



| *| نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:49 توسط نگین |
*~*~~*~*

::..خوش اومدي به كلبه ي تنهايي من..::



| *| نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:39 توسط نگین |
*~*~باغچه ی نو~*~*

چقدر سخته توي چشماي كسي كه دوستش داري زل بزني

به جاي اينكه لبريز كينه ونفرت بشي حس كني هنوزم دوستش داري

 

                                                                درسخته پشتت بهشه ودونه هاي اشك چشات وخيس مي كنه

                                                               

اما مجبورباشي بخندي تانفهمه هنوزم دوستش داري

چهقدر سخته توي خيالت ساعتهاباهاش حرف بزني اما

 

                                                                                وقتي بهش رسيدي هيچي جز سلام نتوني بگي

چه قدر سخته گل آرزوهات راتو باغ ديگري ببيني

وهزاربار تو خودت بشكني اون وقت آروم زير لب بگي

                                                                                            

                                                                                               گل من باغچه ی نو مبارک



| *| نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:10 توسط نگین |
*~*~آرزوها~*~*

                              

                               كاش مي شدبا هم ديگه سوار قايق ميشديم

                             دور از نگاه   آدما هردمون عاشق  مي شد يم

                         كاش  آسمون با وسعتش تو دستامون جا مي گرفت

                       گل  هاي  سرخ  دلم ون  کا ش بو ی  دریا  می گرفت

                     كا ش يه   پرنده   بودي   و  من   واسه   تو   دونه   بودم

                   شك    ندارم   اون   موقع    همين    جو ر ي   ديوونه   بودم

                    كا ش  تو  ضريح   عشق   تو  يه   روز  كبوتر  مي  شدم

                       به   باد  نگاه  مي كردي  و اون  موقع   پرپر مي شدم

                        كا ش يه  ماهي  قشنگ  برايمون  فال   مي  گرفت

                          برامون  از  فرشته  ها   امانتي  بال مي گرفت



| *| نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:4 توسط نگین |